أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى
208
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )
ترتيب داده ، بلكه پردهء هنر از چهرهء جانور عجايباثر بگشاده ، ديده مهندس هيأت شناس دكانش را فلك عطارد ديده و دبير عقل خرد اقتباس رقم قبول بر كارنامهء هنرمنديش كشيده ، چه مرغى چند در معرض جلوه آورده كه باغبان تقدير جسم فلك مسير ايشان را به دانههاى قطرات باران احسان پرورده و منقار پاكيزهگفتارشان از چشمهسار تيززبانى آب خورده ، حكيم كمان وديعت « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي » « 1 » در جسم نامىشان نهاده به آن جهت هريك بال قوّت بر سر و سينه اعداى بىمروّت گشاده و به اين همه زيب و فرّ در هر دكانى پرىچهرهاى ماهمنظر جلوهگر ، و هر مهوشى طنّاز به حسن آواز و لطف ساز عشوهساز . مثنوى اساسى يافت بازار زمانه * كه شد جاويد در عالم فسانه اگر دريا نهى نامش چه عيب است * كه از دُرّ كرده پر دامان و جيب است وگر كان خوانيش هم هست درخور * ز بس افتاده برهم نقره و زر و گر نامش نهى چين هست زيبا * ز رنگ اطلس و تصوير ديبا دگر گويى خطا اصلا خطا نيست * كز آنسان نقش و صورت هيچ جا نيست نباشد دور اگر خوانى بهشتش * چو دست قدرت از نعمت سرستش در آن طيّار يا بى هرچه خواهى * ز مرغ كرده بريان تابه ماهى [ 263 ] حلاوايى كه ادراك خردكوش * به فكر آن رود يكباره از هوش به جان شيرنيش پيوند كرده * خرد را چون مگس پاىبند كرده ز حظ نفس چون برتر نهى گام * ز قوت روح يابد جان و دل كام گهى از جلوهء شيرين نگارى * گهى از عشوهء نسرين عذارى يكى چون زُهره چنگى ساز كرده * جهانى را به خود آواز كرده يكى با سرو قامت گشته رقّاص * دريده پردهء ارباب اخلاص بدانسان گشت مى را تيز بازار * كه صوفى را گرو شد كفش و دستار
--> ( 1 ) . حجر ( 15 ) آيهء 29 . « از روح خود در آن دميدم » .